حكيم ابوالقاسم فردوسى

601

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

همى در پناه تو بايد نشست * اگر پر منش باشد از زيردست و گر گردى اندر جهان ارجمند * ز رنج تن انديش و درد گزند سراى سپنجست هر چون كه هست * به دو اندر ايمن نشايد نشست هنرجوى و با پير دانا نشين * چو خواهى كه يا بى ز بخت آفرين گرامى كن او را كه در پيش تو * سپر كرده جان بر بدانديش تو به دانش دو دست ستيزه ببند * چو خواهى كه از بد نيابى گزند به كردار شاهان پيشين نگر * نبايد كه باشى جز از دادگر از ايشان سخن يادگارست و بس * سراى سپنجى نماند به كس خداوند گيتى پناه تو باد * زمان و زمين نيكخواه تو باد فرستادن قيصر گوهردان سربسته و رهايى يافتن بزرگمهر به گفتن راز روزى فرستاده‌اى از روم به درگاه شهريار درآمد و گفت : تو زنده مانى ، قيصر روم درگذشت ، و جاى را به ديگرى سپرد . به شنيدن اين خَبرِ بد ، جان كسرى پر انديشه و رخسار لعل گونش بمانند برگ زرد شد . سپس داننده‌اى نرمگو و آگاه‌مند نزد فرزند قيصر فرستاد و پيغام داد : يزدان پاك ترا زندگى دراز و خرمى و كامرانى دهد . دنيا سپنج است و هر كه به دنيا مىآيد سرانجام مرگ او را مىربايد . اكنون كه جاى پدر بر تخت نشسته‌اى غم بسيار مخور كه هيچ سود ندارد . مرا نيكخواه خويش بدان و اسب و سليح و گنج و سپاه هر چه خواهى بگو تا بىدرنگ بفرستم . چون نامهء كسرى به دست قيصر نو رسيد و خواند از بيشى گرفتن شهريار ايران دلش پر آشوب شد ، فرستاده را جاى ناسزاوار نشاند ، با او به نرمى و آهستگى و مهربانى سخن نگفت و چون خواست كه بازگردد خلعتى خوارمايه به او داد و گفت : شهريار ايران را بگو من نه چاكرم و نه از پادشاه چين و هيتال كمتر . هيچيك از شاهان را كسى نمىشمارم و نيازى به دستگيرى و يارى تو ندارم .